محمد تقي جعفري
27
تفسير ونقد وتحليل مثنوى جلال الدين محمد مولوى
اكثر افراد انسانى را مىفرسايد ، بلكه مقصودش حقيقت ما فوق طبيعى است كه نيرو بخش همهء طبيعت و شئون آن است ، مىگويد : نيست وش باشد خيال اندر روان تو جهانى بر خيالى بين روان گروه زيادى از جهان بينان معتقدند كه مبادى اصلى جهان هستى امور يا امر غير مادى است كه اگر كسى بخواهد آن را در كارگاه مغز مجسم نمايد ، به پديدهء موجى مغز شباهت دارد كه ما آن را خيال مىناميم . آن گاه براى اثبات اين معنى كه اين هست نيست نما ( خيال ) چگونه مىتواند در حقايق اصيل جهان تصرف نمايد بيت زيرا را مىگويد : بر خيالى صلحشان و جنگشان بر خيالى نامشان و ننگشان و در ابيات آينده نيز مىگويد : چون ز دانش موج انديشه بتاخت از سخن و آواز او صورت بساخت نمونهاى از تسلط فوق العادهء جلال الدين را در بارهء تشبيه و تمثيل در دو بيت فوق مىتوان مطالعه كرد . جلال الدين در دو بيت سه تشبيه آورده است : 1 - آفتابى در ميان سايهاى . 2 - هلال در افق فضا . 3 - خيال كه هست نيست نما است . فاصله ميان آفتاب و هلال اگر چه از نظر وجود ارتباطات طبيعى بسيار كم است ، يعنى ذهن يك متفكر از تشبيه يك موضوع به آفتاب تا تشبيه آن به ماه به فعاليت و انتقال و حذف و انتخاب زيادى احتياج ندارد ، در صورتى كه در يك لحظه انتقال از آفتاب به خيال يا از ماه به خيال به تسلط فوق العادهء به مفاهيم لطيف نيازمند است كه در انديشمندان معمولى ديده نمىشود . كسى كه در بارهء مثنوى مطالعات جدى و پى گير داشته باشد ، احساس مىكند كه اين تسلط فوق العادهء كاشف از اين است كه جلال الدين از يك ضمير يا ذهن خود آگاه